|
شنیدی؟؟ صدای باران هنوز در کوچه میلرزد! چترهای کودکی را باید از صندوقچه ها زدود... دلم میخواهد خنک خیس باران را در کالبد احساسم اح س ا س کنم من هنوز هم از اهالی آن سکوتم صدای باران را می شنوی؟؟ گویا نامی را که میخواهیم زمزمه میکند... میشنوی ؟؟؟در دل نام تورا تنها تورا میخواند...
درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا برویم... بیا برویم رو به روی باد شمال آن سوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس ار مژگان ماه را بلدم که بیراهه ی دریا نیست بیا برویم... دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم تا سراغِ همسايه حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا
پر شده ام
باید عاشق شد و خواند، باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند: باید عاشق شد و چه بیابانهایی در پیش است! رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید: چه بیابانهایی! باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر... به حکایت ها دل می سپرند پشت دیوار کسی دریاواری بیدار به زنان می نگریست چه بیابانهایی در پیش است! باد را می نوشند! و برای تو... برای تو و باد آب هایی دیگر در گذرست باید این ساعت-اندیشه کنان می گویم- رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید و شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان می گویند: باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند: باید عاشق شد و بادها در گذرند...
پنجره ها با ماه دست دوستی داده اند و گویی با یکدیگر پیمان ابدیت امضا کرده اند چندین سال است که برای خورشید که در گورستان شب مدفون شده است کسی گریه نکرده است مگر خورشید به جز من و تو کس دیگری هم دارد ؟ کسی شماره قطعه و ردیف روز را نمی داند همه خوابند هیچ کس از هیچ کس که چه عرض کنم از خودش هم خبر ندارد همه به این وضعیت تعطیلی عادت کرده اند در این شب های زمستانی در فکر روزهای تابستانی جان می دهم...
برای تو برای دلی که آرام بی هوا بی دلیل دل بست می نویسم برای تو برای نگاهی که لحظه ای نقطه ای به نگاهی رسید می نویسم برای تو برای دل برای نگاه ... اما برای هوایم چه کسی خواهد نوشت؟ وقتی صدای باران ترانه ی برگریزان درختان سکوت شب و ماه... هوایی ام می کند تو برای هوای من می نویسی؟
عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين عجب صبری خدا دارد!
حالا که رفته ای هیچ راهی مرا به جایی نمی برد در حافظه ام می چرخم همه کلیدهارا گم کرده ام ………… حالا که رفته ای پرده ها را می کشد بی حوصله ی هیچکس به گوشه ای می رود سر بر زانو می گذاردو فکر می کند به روزی که نخواهد آمد ………… حالا که رفته ای می گویند در میان همه دفترهایت نه پروانه ای خشکیده است نه گلی نه گلبرگی می گویند در میان همه ی دفتر هایت کودکی است که با پروانه ها به سراغ ماه می رود ………… حالا که رفته ای بی هوا و بی حوصله سر به بیابان می گذارم در دوراهی امامزاده داود و سنگان توقف می کنم تکه ای از ماه در دامنم می افتد (محمدرضا عبدالملکیان)
از سر نیاز باز می خوانمت
پیدایم کن! چه روزهاي زلالي بود! هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت، تا بي نهايت ِ بوسه مي شمرد و ديگري در حول و حوش ِ شهامت ِ سايه ها پنهان مي شد! ساده ٬ساده پيدايم مي كردي! پونه پنهان نشين من! پس چرا در سكوت اين خانه پيدايم نمي كني؟ بيا و سرزده برگرد! بگو: «-سك سك! مسافر ساده سرودنها!» من هم قوطي ِ قرصهايم را در جوي روبروي خانه مي اندازم! قلمم را، چركنويس هاي تمام ترانه هاي تنهايي را! بعد شانه شعر را مي بوسم! مي گويم: خداحافظ! واژگان نمناك كوچه و...
اما اعجاز ما همین است:ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد رارویی کوتاه در آن کتابخانه کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته ایم -یعنی همین کتاب اشارات را- با هم یکی دو لحظه بخوانیم ما بی صدا مطالعه می کردیم اما کتاب را که ورق می زدیم تنها گاهی به هم نگاهی.... ناگاه... انگشتهای هیس ما را از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشمهای من و تو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود.... (قیصر امین پور)
خداحافظ چشم های خیس بی قرار خداحافظ انتظارهای سبز ، کنار صندلی های خالی قرار... خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه. سکوت... نگاه... انتظار... خداحافظ اشک های بی دلیل احساس تنها آمدم و تنهاتر می روم به امید سلام اما باز هم خداحافظ حداحافظ تا یاد بگیری حرمت سلام و دیدار بیش از این حرف هاست تا یاد بگیری رسم عاشق کشی هم این نیست خداحافظ مردمک های لرزان بی حادثه چشم های باران زده از فراموشی حالا تنها تویی و تمام نبودنت حالا راحت باش تو دیگر همه را داری جز من و من هیچ کس را که ندارم هیچ ، تو را هم ندارم خداحافظ.... (
|
About![]()
! خداوندا
Home
|