|
شنیدی؟؟ صدای باران هنوز در کوچه میلرزد! چترهای کودکی را باید از صندوقچه ها زدود... دلم میخواهد خنک خیس باران را در کالبد احساسم اح س ا س کنم من هنوز هم از اهالی آن سکوتم صدای باران را می شنوی؟؟ گویا نامی را که میخواهیم زمزمه میکند... میشنوی ؟؟؟در دل نام تورا تنها تورا میخواند...
ما سیاهیم ... صورتک های فروخته شده دل خستگیهای نواگران و ما، سنگفرش خیابانهایی که تو برای لذت برگزیدی پای خود را بر قلبهای ما بفشار کدام سنگفرش جوانتر؟ کدام خوش رنگ تر؟ هردو از خاکیم و ما مدفون انتظار، بخش جا مانده از روح توست ... و شکیبایی تمام دنیای من ... گونه هایم رازدار ستاره های بی امان ... دلم سفره سوالهای سرگردان ... نه نمی گویی ، نه نمی شنوم ، نه، می بینم ، اینبار برای شنیدن یک بله تمام گلهای دنیا را چیده ام امروز سبز است رنگ چشمان تو شبهای نیلی ... رنگ چشمان تو فردا سبز است رنگ چشمان تو؟ نه هر روز سیاه است ولی چشمانت چه رنگیست؟ صدای قدمهایت در این حوالی غریبه است اینجا همیشه عاشقان پا برهنه اند امروز شاید پاییز است برگها نریخته اند ... آسمان ابری نیست ... امروز شاید پاییز است آسمان ابری نسیت اما ... امروز پاییز است و صدای خش خش و کوچ و باد و من می بارم ...
درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
وقتی که زبان از لب می ترسید وقتی که قلم از کاغذ شک داشت حتی ، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن ، می آشفت، ما نام تو را در دل چون نقشی بر یاقوت می کندیم وقتی که در آن کوچه تاریکی شب از پی شب می رفت و هول ، سکوتش را بر پنجره بسته فرو می ریخت ما بانگ تو را ، با فوران خون چون سنگی در مرداب بر بام و در افکندیم آن مرغ که در ابر سفر می کرد آن بذر که در خاک چمن می شد آن نور که در آینه می رقصید در خلوت دل ، با ما نجوا داشت با هر نفسی "هوشنگ ابتهاج"
بیا برویم... بیا برویم رو به روی باد شمال آن سوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس ار مژگان ماه را بلدم که بیراهه ی دریا نیست بیا برویم... دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم تا سراغِ همسايه حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا
پر شده ام
من که دیگر بی حضور یک نفر دنیا چه فرقی میکند؟ لا به لای ازدحام این همه بود و نبود هستیم با نیستی آیا چه فرقی میکند؟ با شما هستم شمایی که مرا نشنیده اید با شما خانوم و یا آقا چه فرقی میکند؟ اینکه هر شب یک نفر از خویش خالی میشود واقعاً در چشم آدم ها چه فرقی میکند؟ من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربان واقعیٌت باش یا رویا چه فرقی میکند؟ واقعیت باش،رویا باش یا اصلاً نباش من که دیگر
باید عاشق شد و خواند، باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند: باید عاشق شد و چه بیابانهایی در پیش است! رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید: چه بیابانهایی! باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر... به حکایت ها دل می سپرند پشت دیوار کسی دریاواری بیدار به زنان می نگریست چه بیابانهایی در پیش است! باد را می نوشند! و برای تو... برای تو و باد آب هایی دیگر در گذرست باید این ساعت-اندیشه کنان می گویم- رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید و شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان می گویند: باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند: باید عاشق شد و بادها در گذرند...
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت....
فریاد راه رهایی می جوید عشق را...
قصه ی غریبی است کربلا که هر بار می خوانیش تازه تر و داغ خیز تر است که تنها با گوش های عطش باید شنید و با گونه های خیس و لبان ترک بسته باز گفت. قصه ی عشق است عاشورا نامکرر و تازه و تر و شور انگیز که هربار می شنوی پنجره ای تازه به تماشای انسان - انسان آرمانی و آسمانی - می گشاید و پلک ها را به ضیافت آفاقی آبی تر می خواند این مرثیه ی حماسه گون قصه ی سیب و عطش است آمیزه ی نجابت سیب و صلابت عطش . هیچ کس نیست که فصلی از این کتاب را بخواند و همه ی فصول جان را به چهار فصل این حادثه نسپارد. کربلا خواندنی ترین کتاب تاریخ است... و باوری ترین فصل هستی انسان و شگفت ترین حادثه ای که زیر این آسمان آبی - سرخ و به شکوه اتفاق افتاده است. کربلا عصاره ی همه ی زیبایی ها و عظمت هاست . چه می طلبیم که در کربلا نباشد ؟ عشق - ایمان - خدا - قرآن - زمین - آسمان - آیینه - آفتاب - آب - مهتاب - و ....؟ این جا که می رسی فراوانی ایمان است و بی شماری ایثار و فداکاری و شور . این جا تقدیر انسان رقم خورده است و سرنوشت خوبی ها . هر چه گم شده داریم در کربلا ساخته است و پیش از آسمان حسین...... هرکه خدا و خوبی می خواهد از کربلا ناگزیر است . هر که زیباترین روز خدا را می خواهد عاشورای حسین رو باید ادراک کند . این نوشته ها نیز بهانه ی درک این خوبی و زیبایی است و خوب تر آن که نگاه زیبای عاشورا آشنایتان - خوب تر و زیباترش کند . این نگاه را چشم به راهیم......
زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بی آبی معرفی كردند. در عجبم از مردمی كه خود زير شلاقهای ظلم و ستم زندگی می كنند و بر حسينی می گريند كه آزادانه زيست و آزادانه مرد. "دکتر علی شریعتی"
زلیلا یی شنیدم یا به مجنونی رسیدم یا علی گفت مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا یقین خالق زمان آفرینش به گوش کل عالم یا نسیمی غنچه ای را باز کرده زبان غنچه کم کم یا سرشک ژاله گل را شستشو داد گل از این لطف شبنم یا چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و نم نم یا به خود لرزید شاخ بید مجنون به خاک افتاد و از غم یا خروش رعد و فریاد فلک هم زبی تابی مسلم یا چه سری در اساس جام جم بود که از حیرت شه جم یا وفا داری شروط عشق است که جان را داده میثم یا شنیدم کودک شیرین زبانی چو می جوشید زمزم یا صبا هم تخت شه بر باد داده سلیمان بس که محکم یا خلیل از بت شکستن می هراسید خود عزای اعظم یا خمیر خاک آدم را سرشتند چو بر می خاست آدم یا مسیحا هم دم از اعجاز می زد ز بس بیچاره مریم یا علی را ضربتی کاری نمیشد گمانم ابن ملجم یا مگر خیبر زجایش کنده می شد یقین آنجا علی هم یا براق از رفتن عاجز شنیدم زجا بر خاست خاتم یا ید اللهی به استقبالش آمد به جای خیر مقدم یا تو تا هو یا علی گفتی قریشی همه ذرات جان هم یا
پنجره ها با ماه دست دوستی داده اند و گویی با یکدیگر پیمان ابدیت امضا کرده اند چندین سال است که برای خورشید که در گورستان شب مدفون شده است کسی گریه نکرده است مگر خورشید به جز من و تو کس دیگری هم دارد ؟ کسی شماره قطعه و ردیف روز را نمی داند همه خوابند هیچ کس از هیچ کس که چه عرض کنم از خودش هم خبر ندارد همه به این وضعیت تعطیلی عادت کرده اند در این شب های زمستانی در فکر روزهای تابستانی جان می دهم... |
About![]()
! خداوندا
Home
|