تبليغاتX
لالایی برای بیداری

لالایی برای بیداری

 
آسوده بخوابید
انسان هایی که به یادم نیستید
به خواب آلوده گردید چشم هایی که نگرانم نیستید
از پس دیده ام می گذرند یک به یک خاطره ها ،ثانیه ها
لیک انچه دارید ازمن به یاد
گشته خاکستر می رود همره باد
من عمری با بی کسی ساخته ام
گل نیستی را درکویر بدنم کاشته ام
عادتم گشته بی تابی،بی ماهی
روز و شب هارا اندوه و سیاهی
ای کاش سکوتم زند بانگ بیداریتان،
ای دریغا!
نغمه ی تلخ تنهایی من گشته لالاییتان...



+نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت5:34 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

شنیدی؟؟

صدای باران هنوز در کوچه میلرزد!

چترهای کودکی را باید از صندوقچه ها زدود...

دلم میخواهد خنک خیس باران را در کالبد احساسم اح س ا س کنم

من هنوز هم از اهالی آن سکوتم

صدای باران را می شنوی؟؟

گویا نامی را که میخواهیم زمزمه میکند...

میشنوی ؟؟؟در دل نام تورا

 تنها تورا میخواند...

 

+نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت1:20 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن...
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ!

چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور...
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه! بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟

درون آینه ها در پی چه می گردی ؟


+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت1:3 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

بیا برویم...

بیا برویم رو به روی باد شمال آن سوی پرچین گریه ها 

سرپناهی خیس ار مژگان ماه را بلدم که بیراهه ی دریا نیست 

بیا برویم...

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم


صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند


صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود


صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه....

‌تا سراغِ همسايه


صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ...


تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم


آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد


مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت


هِه! حرف نمی‌شناسد مرگ


يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا


تا تو دوباره بازآيی


من هم دوباره عاشق خواهم شد.....


(سید علی صالحی )

+نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت2:49 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

پر شده ام


از پاییز و قاصدک

 
منی که بیدار مانده ام

 
تا به تماشا بنشینم


ویرانی خوفناکی را


که هیچ جغدی ندیده حتی به رؤیا

 
روزگاری رنگارنگ و...


غروری غارت شده


با کلاغانی که در کلامشان


آیات مقدس را نشخوار می کنند


و از ایمانشان هر شب

 
طناب دارِ ما را


دار می زنند


هنوز بیدار مانده ام

 
تا بر سرنوشت سیاه خویش


سوگواری کنم


درست آنگونه که تاریخ بر تقدیرِ هابیلیان


که پر شده ام


از پاییز و قاصدک...

 

+نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت12:33 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

باید عاشق شد و خواند،

باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست

پشت دیوار کسی می گذرد

می خواند:

باید عاشق شد و رفت

چه بیابانهایی در پیش است!

رهگذر خسته به شب می نگرد

می گوید:

چه بیابانهایی! باید رفت!

باید از کوچه گریخت

پشت این پنجره ها مردانی می میرند

و زنانی دیگر...

به حکایت ها دل می سپرند

پشت دیوار کسی دریاواری بیدار

به زنان می نگریست

چه بیابانهایی در پیش است!

باد را می نوشند!

و برای تو...

برای تو و باد

آب هایی دیگر در گذرست

باید این ساعت-اندیشه کنان می گویم-

رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید

و شب و ساعت دیواری و ماه

به تو اندیشه کنان می گویند:

باید عاشق شد و ماند

باید این پنجره را بست و نشست

پشت دیوار کسی می گذرد

می خواند:

باید عاشق شد و رفت

بادها در گذرند...

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

پنجره ها با ماه دست دوستی داده اند

و گویی با یکدیگر پیمان ابدیت

امضا کرده اند

چندین سال است که برای خورشید

که در گورستان شب مدفون شده است

کسی گریه نکرده است

مگر خورشید به جز من و تو کس دیگری هم دارد ؟

کسی شماره قطعه و ردیف روز را نمی داند

همه خوابند

هیچ کس از هیچ کس که چه عرض کنم

از خودش هم خبر ندارد

همه به این وضعیت تعطیلی عادت کرده اند

در این شب های زمستانی

در فکر روزهای تابستانی

جان می دهم...

+نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

برای تو

برای دلی که آرام

بی هوا

بی دلیل

دل بست

می نویسم

برای تو

برای نگاهی که

لحظه ای

نقطه ای

به نگاهی رسید

می نویسم

برای تو

برای دل

برای نگاه

...

اما برای هوایم

چه کسی خواهد نوشت؟

وقتی صدای باران

ترانه ی برگریزان درختان

سکوت شب

و ماه...

هوایی ام می کند

تو

برای هوای من

می نویسی؟

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت2:53 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

دلم در بغض ، هر آینه می شکند .

فریادهایم را در گلو ، خام ، جا می گذارم

می نشینم رو به روی چشمانی که در پشت آئینه های روشنشان ،

در پس هر شورشان ، هزار داغ خاموش نهفته است

از غربت این همه فاصله ، این دور بودن ها ، این بهت و ناباوری ها،
چگونه

می شود مثل تــو بــاز

آرام و صبور ایستاد ؟

ایستاد و باران را انتظار کشید...

بارانی که حجاب اشک هایمان خواهد بود و

درمان این همه بغض خاموش و

پناه تمام هق هق های پر سوز !

باران که بیاید ، شاید بشود اندکی با خدا درد دل کرد!

(سارا فراهانی)



+نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می ديدم يکی عريان و لرزان

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين
زمين و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها يکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو
آواره و ديوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جای او چو بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل فرزانه می کردم


عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

+نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت4:57 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

حالا که رفته ای

هیچ راهی

مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

همه کلیدهارا گم کرده ام

…………

حالا که رفته ای

پرده ها را می کشد

بی حوصله ی هیچکس

به گوشه ای می رود

سر بر زانو می گذاردو

فکر می کند

به روزی که نخواهد آمد

…………

حالا که رفته ای

می گویند در میان همه دفترهایت

نه پروانه ای خشکیده است

نه گلی

نه گلبرگی

می گویند در میان همه ی دفتر هایت

کودکی است که با پروانه ها

به سراغ ماه می رود

…………

حالا که رفته ای

بی هوا و بی حوصله

سر به بیابان می گذارم

در دوراهی امامزاده داود و سنگان

توقف می کنم

تکه ای از ماه در دامنم می افتد

(محمدرضا عبدالملکیان)

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت5:22 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

از سر نیاز باز می خوانمت

((خــــــــــــدا))

می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد

امید...

همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده

تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی

می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد

دست هایم مانده به درگاه پنجره

صدای واضحی مرا می خواند

آری غروب است

خیره می شوم به آیینه

کسی در آینه از من می پرسد

بی قراری باز

بی تابی

روی از آن بر می گردانم می گویم

مرا تابی نیست

اشتیاقی نیست

به این دنیا

شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم

به کنار آسمان می روم

دست هایم بلند می کنم می گویم

خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی

خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود

خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم

می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم

مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله

خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم

حال باید چه کنم

باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم

بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد

خدایا مرا ببخش

ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم

مرا ببخش ... مرا ببخش

+نوشته شده در جمعه 1387/06/22ساعت4:10 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

پیدایم کن!

چه روزهاي زلالي بود!

هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت، تا بي نهايت ِ بوسه مي شمرد و ديگري در حول و حوش ِ شهامت ِ سايه ها پنهان مي شد!

ساده ٬ساده پيدايم مي كردي!

پونه پنهان نشين من! پس چرا در سكوت اين خانه پيدايم نمي كني؟

بيا و سرزده برگرد! بگو: «-سك سك! مسافر ساده سرودنها

من هم قوطي ِ قرصهايم را در جوي روبروي خانه مي اندازم!

قلمم را، چركنويس هاي تمام ترانه هاي تنهايي را!

بعد شانه شعر را مي بوسم!

مي گويم:

خداحافظ! واژگان نمناك كوچه و...

+نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت11:23 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

اما اعجاز ما همین است:ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد رارویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

-یعنی همین کتاب اشارات را-

با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها گاهی به هم نگاهی....

ناگاه...

انگشتهای هیس

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغای چشمهای من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود....

(قیصر امین پور)

+نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت11:20 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

خداحافظ چشم های خیس بی قرار

خداحافظ انتظارهای سبز ، کنار صندلی های خالی قرار...

خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه.

سکوت... نگاه... انتظار...

خداحافظ اشک های بی دلیل احساس

تنها آمدم و تنهاتر می روم

به امید سلام

اما باز هم خداحافظ

حداحافظ تا یاد بگیری حرمت سلام و دیدار بیش از این حرف هاست

تا یاد بگیری رسم عاشق کشی هم این نیست

خداحافظ مردمک های لرزان بی حادثه

چشم های باران زده از فراموشی

حالا تنها تویی و تمام نبودنت

حالا راحت باش

تو دیگر همه را داری جز من

و من هیچ کس را که ندارم هیچ ، تو را هم ندارم

خداحافظ....

(فرزانه ناظری)

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت5:48 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |