تبليغاتX
لالایی برای بیداری

لالایی برای بیداری

 

شنیدی؟؟

صدای باران هنوز در کوچه میلرزد!

چترهای کودکی را باید از صندوقچه ها زدود...

دلم میخواهد خنک خیس باران را در کالبد احساسم اح س ا س کنم

من هنوز هم از اهالی آن سکوتم

صدای باران را می شنوی؟؟

گویا نامی را که میخواهیم زمزمه میکند...

میشنوی ؟؟؟در دل نام تورا

 تنها تورا میخواند...

 

+نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت1:20 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

ما سیاهیم ...

صورتک های فروخته شده

دل خستگیهای نواگران

و ما، سنگفرش خیابانهایی که تو برای لذت برگزیدی

پای خود را بر قلبهای ما بفشار

کدام سنگفرش جوانتر؟

کدام خوش رنگ تر؟

هردو از خاکیم و ما مدفون

انتظار، بخش جا مانده از روح توست ...

و شکیبایی تمام دنیای من ...

گونه هایم رازدار ستاره های بی امان ...

دلم سفره سوالهای سرگردان ...

نه نمی گویی ،

نه نمی شنوم ،

نه، می بینم ،

اینبار برای شنیدن یک بله

تمام گلهای دنیا را چیده ام

امروز سبز است رنگ چشمان تو

شبهای نیلی ...

رنگ چشمان تو فردا سبز است

رنگ چشمان تو؟

نه هر روز سیاه است

ولی چشمانت چه رنگیست؟

صدای قدمهایت

در این حوالی غریبه است

اینجا همیشه عاشقان پا برهنه اند

امروز شاید پاییز است

برگها نریخته اند ...

آسمان ابری نیست ...

امروز شاید پاییز است

آسمان ابری نسیت

اما ...

امروز پاییز است

و صدای خش خش و کوچ و باد

و من می بارم ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت5:32 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن...
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ!

چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور...
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه! بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟

درون آینه ها در پی چه می گردی ؟


+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت1:3 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

وقتی که زبان از لب می ترسید

وقتی که قلم از کاغذ شک داشت

حتی ،

حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن ،

می آشفت،

ما نام تو را در دل

چون نقشی بر یاقوت

می کندیم

وقتی که در آن کوچه تاریکی

شب از پی شب می رفت

و هول ، سکوتش را

بر پنجره بسته فرو می ریخت

ما بانگ تو را ، با فوران خون

چون سنگی در مرداب

بر بام و در افکندیم

آن مرغ که در ابر سفر می کرد

آن بذر که در خاک چمن می شد

آن نور که در آینه می رقصید

در خلوت دل ، با ما نجوا داشت

با هر نفسی مژده دیدار تو می آورد

"هوشنگ ابتهاج"

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت5:55 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

بیا برویم...

بیا برویم رو به روی باد شمال آن سوی پرچین گریه ها 

سرپناهی خیس ار مژگان ماه را بلدم که بیراهه ی دریا نیست 

بیا برویم...

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم


صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند


صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود


صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه....

‌تا سراغِ همسايه


صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ...


تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم


آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد


مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت


هِه! حرف نمی‌شناسد مرگ


يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا


تا تو دوباره بازآيی


من هم دوباره عاشق خواهم شد.....


(سید علی صالحی )

+نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت2:49 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

پر شده ام


از پاییز و قاصدک

 
منی که بیدار مانده ام

 
تا به تماشا بنشینم


ویرانی خوفناکی را


که هیچ جغدی ندیده حتی به رؤیا

 
روزگاری رنگارنگ و...


غروری غارت شده


با کلاغانی که در کلامشان


آیات مقدس را نشخوار می کنند


و از ایمانشان هر شب

 
طناب دارِ ما را


دار می زنند


هنوز بیدار مانده ام

 
تا بر سرنوشت سیاه خویش


سوگواری کنم


درست آنگونه که تاریخ بر تقدیرِ هابیلیان


که پر شده ام


از پاییز و قاصدک...

 

+نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت12:33 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی میکند؟

بی حضور یک نفر دنیا چه فرقی میکند؟

لا به لای ازدحام این همه بود و نبود

هستیم با نیستی آیا چه فرقی میکند؟

با شما هستم شمایی که مرا نشنیده اید

با شما خانوم و یا آقا چه فرقی میکند؟

اینکه هر شب یک نفر از خویش خالی میشود

واقعاً در چشم آدم ها چه فرقی میکند؟

من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربان

واقعیٌت باش یا رویا چه فرقی میکند؟

واقعیت باش،رویا باش یا اصلاً نباش

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی میکند؟

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/05ساعت7:19 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

باید عاشق شد و خواند،

باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست

پشت دیوار کسی می گذرد

می خواند:

باید عاشق شد و رفت

چه بیابانهایی در پیش است!

رهگذر خسته به شب می نگرد

می گوید:

چه بیابانهایی! باید رفت!

باید از کوچه گریخت

پشت این پنجره ها مردانی می میرند

و زنانی دیگر...

به حکایت ها دل می سپرند

پشت دیوار کسی دریاواری بیدار

به زنان می نگریست

چه بیابانهایی در پیش است!

باد را می نوشند!

و برای تو...

برای تو و باد

آب هایی دیگر در گذرست

باید این ساعت-اندیشه کنان می گویم-

رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید

و شب و ساعت دیواری و ماه

به تو اندیشه کنان می گویند:

باید عاشق شد و ماند

باید این پنجره را بست و نشست

پشت دیوار کسی می گذرد

می خواند:

باید عاشق شد و رفت

بادها در گذرند...

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت....

 "حسین پناهی"

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/16ساعت7:30 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

فریاد راه رهایی می جوید


و دستانم ابدیت را...

 

عشق را...


و ثبات را...



دستانم بیهوده می جویند


و لبانم بیهوده لب بر لبانی می گذارند


که اشارتی ست بر مرگ



صدای نی...


وصدای تار و پودهای تنی که به لرزش در می آیند


در امتداد لرزش صوت های هجران



انقباض رگ های عشق


به درد می آورد قلب تپنده را



لحظه ی بوسه بر مرگ نزدیک است


نبض خسته خبر از مرگ می دهد


خبر از وداع...


وداع دستانی که عشق را جست و نیافت


وداع دستانی که وصل را جست و نیافت


تنها یافته هایش


خلاصه ای بود از نیافته هایش...


هجرهایش...


و صدای ناله آسای نی


که آواز وداع را می نواخت....

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت3:2 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

 

قصه ی غریبی است کربلا که هر بار می خوانیش

 تازه تر و داغ خیز تر است

 که تنها با گوش های عطش باید شنید و با گونه

های خیس و لبان ترک بسته باز گفت.

قصه ی عشق است عاشورا نامکرر و تازه و تر و شور انگیز

 که هربار می شنوی پنجره ای تازه به تماشای انسان - انسان

آرمانی و آسمانی - می گشاید و پلک ها را به ضیافت آفاقی آبی تر

 می خواند این مرثیه ی حماسه گون قصه ی سیب و عطش

است آمیزه ی نجابت سیب و صلابت عطش .

هیچ کس نیست که فصلی از این کتاب را بخواند

 و همه ی فصول جان را به چهار فصل این حادثه نسپارد.

کربلا خواندنی ترین کتاب تاریخ است...

و باوری ترین فصل هستی انسان

 و شگفت ترین حادثه ای که زیر این آسمان آبی - سرخ

و به شکوه اتفاق افتاده است.

کربلا عصاره ی همه ی زیبایی ها و عظمت هاست .

 چه می طلبیم که در کربلا نباشد ؟

 عشق - ایمان - خدا - قرآن - زمین -

آسمان - آیینه - آفتاب - آب - مهتاب - و ....؟

این جا که می رسی فراوانی ایمان است

 و بی شماری ایثار و فداکاری و شور .

این جا تقدیر انسان رقم خورده است و سرنوشت خوبی ها .

 هر چه گم شده داریم در کربلا ساخته است

 و پیش از آسمان حسین......

هرکه خدا و خوبی می خواهد از کربلا ناگزیر است .

 هر که زیباترین روز خدا

 را می خواهد عاشورای حسین رو باید ادراک

کند . این نوشته ها نیز بهانه ی درک این خوبی و زیبایی است

و خوب تر آن که نگاه زیبای عاشورا آشنایتان -

 خوب تر و زیباترش کند .

این نگاه را چشم به راهیم......

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت6:18 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |


حسين
بيش از آب تشنه ی لبيك بود، اما افسوس كه بجای افكارش

 زخمهای تنش را

نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بی آبی معرفی كردند.

در عجبم از مردمی كه خود زير شلاقهای ظلم و ستم زندگی می كنند

و بر حسينی

می گريند كه آزادانه زيست و آزادانه مرد.

"دکتر علی شریعتی"

+نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت8:39 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

زلیلا یی شنیدم یا علی گفت

به مجنونی رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است

که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

یقین خالق زمان آفرینش

به گوش کل عالم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز کرده

زبان غنچه کم کم یا علی گفت

سرشک ژاله گل را شستشو داد

گل از این لطف شبنم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعایی کرد و نم نم یا علی گفت

به خود لرزید شاخ بید مجنون

به خاک افتاد و از غم یا علی گفت

خروش رعد و فریاد فلک هم

زبی تابی مسلم یا علی گفت

چه سری در اساس جام جم بود

که از حیرت شه جم یا علی گفت

وفا داری شروط عشق است

که جان را داده میثم یا علی گفت

شنیدم کودک شیرین زبانی

چو می جوشید زمزم یا علی گفت

صبا هم تخت شه بر باد داده

سلیمان بس که محکم یا علی گفت

خلیل از بت شکستن می هراسید

خود عزای اعظم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند

چو بر می خاست آدم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز می زد

ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمیشد

گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر زجایش کنده می شد

یقین آنجا علی هم یا علی گفت

براق از رفتن عاجز شنیدم

زجا بر خاست خاتم یا علی گفت

ید اللهی به استقبالش آمد

به جای خیر مقدم یا علی گفت

تو تا هو یا علی گفتی قریشی

همه ذرات جان هم یا علی گفت

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت2:13 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

پنجره ها با ماه دست دوستی داده اند

و گویی با یکدیگر پیمان ابدیت

امضا کرده اند

چندین سال است که برای خورشید

که در گورستان شب مدفون شده است

کسی گریه نکرده است

مگر خورشید به جز من و تو کس دیگری هم دارد ؟

کسی شماره قطعه و ردیف روز را نمی داند

همه خوابند

هیچ کس از هیچ کس که چه عرض کنم

از خودش هم خبر ندارد

همه به این وضعیت تعطیلی عادت کرده اند

در این شب های زمستانی

در فکر روزهای تابستانی

جان می دهم...

+نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |

برای تو

برای دلی که آرام

بی هوا

بی دلیل

دل بست

می نویسم

برای تو

برای نگاهی که

لحظه ای

نقطه ای

به نگاهی رسید

می نویسم

برای تو

برای دل

برای نگاه

...

اما برای هوایم

چه کسی خواهد نوشت؟

وقتی صدای باران

ترانه ی برگریزان درختان

سکوت شب

و ماه...

هوایی ام می کند

تو

برای هوای من

می نویسی؟

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت2:53 بعد از ظهرتوسط بی نفس | |